تبليغاتX

کلک خیال انگیز
این وبلاگ به بیان حالات شخصی ازطریق ادبیات شعر عکس داستان می پردازد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 5:4  توسط امین  | 

دوستانی که وبلاگ رو بازدید می کنن اگه دلشون خواست و لایق دونستن منو لینک کنن.

با تشکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:41  توسط امین  | 

دوستان عزیز خواهش می کنم نظرو راهنمایی خودتونو در مورد وبلاگ وشعرام بفرستین یه جورایی باعث میشه امیدوار شوم لطفا انتقاد کنید 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:12  توسط امین  | 

خامه ی لب گشوده ای تا ببری قرار من

                             جامه فروفکن که من بوسه زنم به نای تو

عشوه ی جانفزای توچاره قلب خسته ام

                             حلقه زند به سینه ام نام خوش و نوای تو

عشق تو آشیان من روی تو راهبان من

                              خنده زنی به درد من ناله کنم بجای تو

وه که ز هجر روی تو خون بچکد ز دیده ام

                               مرهم زخم کهنه ام دیدن تو صفای تو

هیچ نگاه می کنی دیده ی خونفشان من

                               قصد وفا اگر کنی جان فکنم به پای تو

شب خجل از گریه ی من دیده فروکشد ز غم

                               تاب تحملش نشد ای همه جان فدای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:3  توسط امین  | 

اینم یه غزل دیگه. یه توضیح بدم من این غزل و غزل پایینی رو تو خواب خاطرم اومد وکلا ۲ دقیقه طول کشید دیگه اصلا بهشون دست نزدم چون شاعری بلد نیستم که بخوام ایراداشونو مرتفع کنم

آرزوی نگه دلبر عیار کنم

قصد درمان دل و دیده بیمار کنم

چورسیدم به سراپرده مقصود دلم

وصف او نعره زنان مستی بسیار کنم

آتشی کز دو بصر شعله زند در دل و دین

خرمنم دوده کند هلهله یار کنم

آه اگر آن بت سیمین بنماید رخ خود

دامن از کف بدهم خنده بر اغیار کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 17:30  توسط امین  | 

دردیست درد ما که هیچش کرانه نیست

ظلمیست مهر تو که هیچش نشانه نیست

بس قصه های درازیست در جهان

لیکن امید شنود از زمانه نیست

ظلمت چگونه دهم پاسخی درست

قدرت بسی زیاد ولی ایستاده نیست

معشوق اگر نقاب برکشد ز رخ

مارا به حشمت وهیبت افاده نیست

در سر هوای رسیدن به کوی تو

دود درون به سما لیک دوده نیست

زندان تن چه سزاوار جان من

جانم به لب رسیده و لطف از زمانه نیست

آندم جواب دل بفرستی درست

هیچم نمود هست و توراهیچ چاره نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:57  توسط امین  | 

شبی تاریک و تیره

شبی تنها

پراز غوغای گوناگون

درون خاطر رنجور

بسان قایقی سرگشته در دریای تنهایی

خورم غوطه

روم بی یار و یاور

سوی هر گوشه

به دنبال کسی ء چیزی ء امیدی

که پهلو گیرم و آسایشی یابم

در آغوشش

چه صحراییست این دریا

پراز توفان خوشرنگ فریب

بتازد برسر کوچک دلانی بس غریب

شود آیا بیابم در پس این تیرگی

نوری ء امیدیء روشنی بخشی ءعزیزی ؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 4:49  توسط امین  | 

این یکی از شعرای خودمه امیدوارم خوشتون بیاد

 

آن ناز که داری

گربر همه اجزای دو عالم بکنیء

تاب نیارند

از عشوه آن لعل دو چشمت

آرام و قراری به شب و روز غمینم

دگر امروز نماندست

ای روشنگر شبهای سیاهم

وی امید نجات از کف اهریمن یاسم

بازآ و مرا مونس جان باش

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 5:26  توسط امین  | 

ای رفته از برم به دیاران دوردست!
با هرنگین اشک,به چشم تر منی
هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست_
در خاطر منی.
هرشامگه که جامه نیلین آسمان_
پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است_
هر شب که مه چو دانه الماس بی رقیب_
بر گوش شب به جلوه،چنان گوشواره است_
آن بوسه ها و زمزمه های شبانه را_
یادآور منی_
در خاطر منی.
هرجا که بزم هست و زنم جام را به جام
درگوش من صدای تو گویدکه:نوش،نوش
اشکم دود به چهره و لب مینهم به جام_
شاید روم زهوش
باور نمی کنی که بگویم حکایتی:
آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم_
در ساغر منی
در خاطر منی.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:5  توسط امین  | 

 بر خویش نظر کردیم ، خدا را دیدیم ، بر عشق نظر کردیم تو را دیدیم ...

 من سرسپرده کوی دوست ، آموختن را در مکتب دلباختن تو دوست دارم ، من سوختن را دوست دارم ، سفر کردن با تو را دوست دارم ، بی شعله تو من اجاقی خاموشم ، فریاد از عشق تو را دوست دارم ...

 قسم میدهم تو را ای فراران ترین مهر ، کوله بار خاطره ات بر پشتم ، باز خواهم گشت با دنیایی از ترانه های عاشقانه ، در این دنیا فقط تو را دارم ، همنفسم تویی ، یارم تویی ، آوازم تویی ، شعرم همه برای توست ، جانم را به تو دادم تا عشقت را بر من بدهی ، گریه نکن که تاب تحمل نیست مرا ، با تمام جلوه های عاشقانه دوستت دارم تنها ترینم ،  اندکی که با من نشستی بر اوج رسیدم ، خدای من باش ، با اینکه من یکتا پرستم ، چشمه ساری خشکیده ام ، جانی دوباره بر من ده که هوای جوشیدن دارم ، تو شوره زار تنهایی ببار بر من ، نگو که خسته ای نگو که دل شکسته ای ، بیا و با من باش ، هم راز من باش ، هم راه من باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 4:29  توسط امین  |